قسمت پانزدهم رمان

خرید بک لینک

سلام بچه ها

چند نفرتون نظراتتونو خصوصی ارسال کردین که رمزو بهتون بدم ولی نظرای خصوصیو نمیشه به اشتراک گذاشت یا جواب داد، هیچ آیدی و ایمیلی هم نذاشتید که رمزو بفرستم براتون قسمت پانزدهم رمان...

ما را در سایت قسمت پانزدهم رمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 73 تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 23:07

***اما همین کافی بودهمین که می دانستم کهتنم درد تنت را داردنه میل تنت را...***با سردرد بدی چشمامو باز کردم.نور آفتاب چشمامو زد، برگشتم سمت مخالف پنجره و خواستم برم واسه ادامه خواب که یکی دستشو کشید رو پیشونیم.چشمامو باز کردم، ساغر با لبخند گفت:_صبحت بخیر قشنگم! بهتری؟لبخند زدم و کش و قوسی به خودم دادم که سردردم تشدید شد:_آره عشقم خوبم... نرفتی سرکا...ماتم برد!تمام اتفاقای دیروز از جلوی چشمم رد شدن...برگشتم سمت ساغر:_ساغر...زبونم بند اومده بود!ساغر:_چی شد؟_ساغر! دیروز... دیروز چی شد؟_بمیرم برات، زنگ زدی گفتی حالت بده بیا، منم دلم شور افتاد مریضارو فرستادم رفتن و خودمو رسوندم اینجا._همین؟؟_آره...؟_یعنی هیچی نشد؟_چرا آمبولانس اومد بهت چندتا سرم و آمپول زدن، الان هم که فکر می کنم بهتر شدی.نچی کردم: _نه نه اونو نمی گم! غیر از من، هیچ اتفاق دیگه ای نیوفتاد؟_وا... اتفاقی باید می افتاد؟ شرابتو میگی که زدی شکوندی؟_شرابم...نفس راحتی کشیدم. پس خواب بود!_آره شرابو می گفتم._اون داستان مگه حل نشد؟_کدوم داستان؟_همین شرابت دیگه عزیزم! دیشب ازت پرسیدم چرا شکوندیش گفتی از دستت افتاده ولی کامران گفته برات چندتا می خره میاره.پریدم!_کــامـــران؟_ترسیدم! کامران آره کامران!خودمو انداختم رو تخت. پس خواب نبود...!آب دهنمو قورت دادم:_ساغر..._بله بله بله...؟_کامران چی پوشیده بود؟چپ چپ نگاهم کرد:_چی دوست داری می پوشید؟ لباس دیگه!_چه لباسی!!_نمیدونم من اون موقع انقدر هول تو بو...دستمو کشید:_بِچ!برگشتم سمتش، با تعجب زل زده بود بهم. منم بدتر از اون نگاهش می کردم!گفت:_ساقی بِچ! ما اومدیم خونه کامران چرا لباس تنش نبود؟محکم کوبیدم تو پیشونیم. تکونم می داد:_آره؟؟ آرههه ساقی؟ ساقی با توام!_اِ !! چی آره آره؟_چرا قسمت پانزدهم رمان...

ما را در سایت قسمت پانزدهم رمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 78 تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 18:11

صفحه بندی